چه مى دانید.... - تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
تا آنجا که من مى دانم زندگى اختیارى بهتر است از روزمرگى اجبارى تا آنجا که من مى دانم زندگى بهانه است، ما آمده ایم که برویم تا آنجا که من مى دانم ما از زندگى هیچ نمى دانیم تا آنجا که من مى دانم حالم
سلامممم - تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
سلام به همگى شبتون بخیر دلم دنیا دنیا تنگتونه ماه رمضون امسال منم دعا کنید زیاددددددد دوباره وبلاگ بنویسم ؟
تصویر - تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
باور کن، باور کن که روزهاى زیبایى پیش روى ماست روزهایى که حتى فکرش لبخند گرم و زیبایى بر لبانمان مى نشاند این روزها دلم را گرم مى کنم به اتفاق بزرگ خوبى که قرار است اتفاق بیفتد از تو چه پنهان به دلم افتاده است آخر این ماه رمضان شروع همان اتفاق خوب است باور کنى یا نه من باورش کردم تصور یک عمر درکنارت...
فى ما وقع - تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
همانطور که حدس مى زدم و به دلم افتاده بود که اتفاق میفتد آخر ماه رمضان امسال شروع خوشبختى مان بود وهنوز هم باور دارم که این آغاز ماجراى من و توست باور کن ماه دیگر دست در دستت تمام کافه هاى تهران را زیر پا مى گذاریم و جشن و سرورى بر پا مى کنیم که زمین و آسمان به آن دعوت اند و دلهایمان غرق در شادى بى ...
همین که ... - تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
همین که گهگاهى افق دید من و تو یکى است همین که صداى نفس هایت در کوچه ى دلم مى پیچد همین که سایه ات بر سر من هست کافیست برایم حضرت یارم همین که تو را دارم شکر همین که گاهى سر بر شانه ات دارم شکر همین که دوستت دارم همین که دوستم دارى شکر. H.F
آرامشى وامدار خدا ... - تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
این روزها که باید آشوب باشم آرامم به بودنت آرامم به وعده هاى خدا آرامم به اینکه او همه چیز است و دیگران هیچ آرامم که فقط محتاج اویم و از غیر بى نیاز این روزها دلم گرم است به سلام هاى صبحت و شب بخیر
صدا - تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 22:27
آقاى مُرَّدَد عزیز و محترم به بنده لطف داشتند و با صداى جادویى و زیبا و دلنشین خود متن شاعرانه را خواندند و بازهم لطف داشتند و صداى من رو در کنارش قرار دادند از ایشون خیلى تشکر مى کنم و تقاضا مى کنم
دور است...از من به دور است - تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 22:27
سربه زیرتر از همیشه ام، آرام نشسته در گوشه اى به جنب و جوش دنیا مى نگرم، از شیطنت هایم خبرى نیست، سکوت را بر هر سخنى ترجیح مى دهم، دیروز آینه صادقانه گفت که زیباتر شده ام، من هم پوزخندى شیرین تحویل او
...!!! - تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 22:27
پاهاى خسته از در به درىِ کوچه هاى بى کسى را در هر رودخانه اى گذاشتم آتش گرفت... #یهو#نوشت
آدم سابق - تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 22:27
وقتى مرا از پیله ى تنهایى ام بیرون آوردى و من پروانه شدن را باور کردم فکر نمى کردم برگشتن به پیله آنقدر سخت باشد، اما چاره اى نیست بال هایم را آتش مى زنم و به پیله بازمى گردم، آدم سابق و مى شوم، به تک تک اشک هایم قسم مى خورم که دیگر پروانه شدن را باور نکنم ...
مهر ماهى - تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 22:27
بوىِ آشناىِ نمِ باران و ریزشِ برگ هاىِ لیلى شده از نوازشِ باد هاىِ مجنون، یادآورِ روز زمینى شدنِ نگاه آسمانى توست، تویى که تنها دلیلِ تکرارِ تپشِ قلبِ مهربان شده از بودنت هستى، تویى که مهربانىِ مهر همه از بودن توست، تویى که ترجمه ى عشقى، تویى که به دنیا آمدى و پاییز را عاشق کردى، مهر ماهى و جان بودن...
ابدیت تنهایى - تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 22:27
امروز تمام ضعفم را جلوى آینه ى قدى دیدم درست وقتى اشک هایم یکى یکى از گونه ام جارى مى شد از خودم بدم آمد به خودم گفتم چقدر ضعیف چقدر شکننده... این منم ؟؟تمام نقطه ى ضعفم در قلبم خلاصه شد و تنها راه چاره براى قوى شدن بستن آن است قوى باش به جاى دلبستن ها، درِ دل را ببند، به تو قول مى دهم اگر اینکار را...
زنى دیگر - تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 22:27
زنى را دیدم با پیراهنِ حریرِ رها شده در دستان باد و گیسوان بافته شده به درازاى یک عمر، که سیب هاى سرخ درخت آرزو را یکى یکى از شاخه هاى جوانى اش با غرور مى چید، تا از میانشان سیب جاودانگى را بیابد. هر
رقص موهاى لیلى - تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 22:27
چه غریبانه، دست در دستِ تنهایى خود، از کوچه هاىِ تاریک عمرم عبور مى کنم و آرام و بى اعتنا به له شدن برگهاى زردِ جوانى، ساعت ها در گوشه اى به تماشاى حجمِ عریانِ درختانِ پاییزى مى نشینم و در اندیشه ى رو
معلّق - تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 22:27
تو همان تکیه گاهى که یک عمر در نبودنت بین آسمان و زمین معلّق وم همان ساحلِ امنى که بارها در آغوشت دل به دریا زده ام همان سایه ى خنکِ ظهر تابستانى که آسایش تنى همان همسفر روزهاى سخت و شب هاى پر درد ت
زندگى را باید رفت تا مرگ - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 19:49
براى ادامه دادنِ زندگى تنها همین دلیل کافیست که ... تنها دلیل زندگى کردنِ نفرِ دیگرى باشى...
کلى ذوق دارم ^-^ - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 19:49
دلم مى خواد همین امشب همشون رو بخونم :) ولى نمیشه :( هم زمان کم است و هم تن خسته اما سر تا پا پر از ذوق و شوقم ... به نظرم کتاب بهترین هدیه است به هم کتاب هدیه بدین :) پ.ن: شعر نوشته شده در عکس من هم بیتى از سجاد سامانى هست :))
نگاه - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 19:49
زندگى را به گُلى گفت که زنبور چنان نوشِ شیرین شده است از تن و از شیره ى جان گل به فریاد بَر آمد که تو بیهوده مَگو زندگى را همه بوده است فقط نیشِ زبان هر دو گفتند ز اندوخته ها ، تجربه ها مور گفتا که یقینا نه چِنین است و چِنان گل ز زیبایى خود هیچ نگفتى و فلان هیچ گفتى ز سفر ها و خطر هاى گران؟ ظرفِ دنی...
بى حاشیه - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 19:49
این منم، خسته و زخمى شده کِز کرده کنارى بر تنم حجمِ مصیبت زده از کهنه غبارى برگِ پاییزم و افتاده ام از چشمِ طبیعت تو ولى سبز ترین خاطره در یادِ بهارى کوهِ نورى ومنم نادر و این مرزِ جنون است بر سرت جنگ شد از بس که تو مانند ندارى چو زنى تیرِ جفا از صفِ مژگان سیاهت ماتِ آن لشگرِ انبوهم و از خویش فرارى ...
اگر کسى بپرسد... - تاریخ: 1397/2/5 ساعت: 13:44
اگر کسى بپرسد شوق و شور جوانى در تو چگونه گذشت بگویم چه؟؟؟؟؟؟؟؟